تجربه هایی برای فردای بهتر

خانهموضوعاتآرشیوهاآخرین نظرات
رويکردهاي جامعه شناختي
ارسال شده در 2 خرداد 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

در اين رويکرد مهمترين نظريات مربوط به جامعه شناسي انحرافات آورده مي شود که در زير شرح داده مي شود.

الف) نظريه هاي بي سازماني اجتماعي

كساني كه با اين رويكرد سر و كار داشته اند جامعه را نظامي اجتماعي مي دانند ، يعني يك كل پوياي پيچيده كه اجزاي آن با يكديگر هماهنگي دارند . هر گاه رويداد ها جزيي از اين نظام را تغيير دهند ، سايز اجزا بايد با آن سازگار شوند ((بي­سازماني اجتماعي)) به فقدان اين سازگاري يا سازگاري ضعيف بين اجزاي يك نظام اشاره دارد . عناصر اصلي رويكرد بي سازماني اجتماعي عبارتند از :

تعريف : بي سازماني اجتماعي عبارت است از وضعيت عدم توفيق مقررات. سه نوع عمده بي سازماني عبارتند از:‌ بي هنجاري، ستيز فرهنگي و اختلال. در وضعيت بي هنجاري مقرراتي وجود ندارد كه تعيين كند چگونه بايد رفتار كرد. در وضعيت ستيز فرهنگي حداقل دو مجموعه مقررات متضاد وجود دارند كه چگونگي رفتار را معين مي كند. در چنين وضعيتي كنشگران با عمل كردن به يك مجموعه ازهنجار ها از ديگر مجموعه هاي هنجاري تخلف مي كنند. اختلال حالت ديگري از ستيز فرهنگي است و زماني روي مي دهد كه مقررات وجود دارد. اما همنوايي با آنها يا پاداش هاي تهيه شده را تامين نمي­كند و يا برعكس به مجازات ختم مي شود.

علت ها: علت ريشه اي بي سازماني اجتماعي به طور كلي تغييرات اجتماعي است. همين كه تغييرات روي دهد،‌ هماهنگي بخش هاي نظام اجتماعي مختل مي شود.

امروزه صورت بازنگري شده اي از رويكرد آسيب شناسي حتي نگراني هاي بيشتري را در مورد آرايش هاي نهادي و نظم اجتماعي نشان مي دهد. خشم اخلاقي به جاي خيش باقي است، اما اكنون آسيب شناسان اجتماعي جديد، جامعه و نهاد هاي آن را (مريض) مي دانند نه كجروي را. در همان زمان، به تبليغ تربيت اخلاقي افراد درگير به عنوان راه حلي براي اينگونه مسائل ادامه مي دهند(رابينگتن و واينبرگ،1389: 51).

از نيمه­ی دوم قرن نوزدهم تا ميانه ی قرن بيستم، توسعه ی نظري مفهوم آنومي و بي سازماني اجتماعي به وسيله­ی دورکيم، مرتن، پارک و برجس و مفهوم ازخودبيگانگي به وسيله ی مارکس به مطالعات اصالت محيط اروپايي و آمريکايي جرم شناسي و بزهکاري کمک کرد. اين مطالعات يک همبستگي معنادار ميان رفتار انحرافي و عواملي چون سن، جنس، تراکم جمعيت، مذهب(دورکيم) شرايط کار و فقر و رشد جمعيت و شهرنشيني پيدا کردند. اين نظريه پردازان، نظريات مختلفي ارائه دادند که بر توسعه نظريات جامعه شناختي انحراف تأثير بسزايي داشت.

مفهوم آنومي در جامعه شناسي اولين بار توسط دورکيم به کار برده شد و زمان مرتن مورد توجه بسياري قرار گرفت. از آن پس به يکي از عمده ترين و مهمترين مفاهيم مورد بحث در نظريه ی جامعه شناختي تبديل گرديد. براي فهم بهتر اين نظريه ابتدا تعريفي از مفهوم آنومي بي سازماني اجتماعي ارئه مي دهيم و سپس ويژگي ها و پيش فرض هاي اين ديدگاه را بررسي مي کنيم.

ب) تعريف بي سازماني اجتماعي

معروفترين تعريف بي سازماني اجتماعي، تعريفي است که توماس و زنانيکي حدود سال 1910 عنوان کرده اند. به اعتقاد آنها بي سازماني عبارت است از ضعف هنجارها در انتظارات بر تقش ها و رفتارهاي افراد اجتماع. اين تعريف در واقع مشابه نظريه دورکيم است که اعتقاد دارد هرگاه نظارتي که جامعه بر رفتارها و و هنجارها دارد ضعيف يا حذف شود حالت آنومي بوجود خواهد آمد.پس از آن حدود سال 1951 تعاريف متعددي از از بي سازماني اجتماعي شده است که بعضي از آنها را در ذيل عنوان مي کنيم:

رابرت فيرس[1] از جمله کساني است که کوشيده است تعريفي از بي سازماني اجتماعي بدست دهد. وي معتقد است که بي سازماني اجتماعي بر اثر بهم خوردن يا از بين رفتن بهم پيوستگي سازمان اجتماعي بوجود مي آيد و کلاً عدم کارکرد صحيح نقش ها را عامل اصلي بي سازماني مي داند. به عبارتي ديگر وي بيان مي دارد که بروز گرايش هاي متفاوت و برخورد ميان گرايش هاي گروه هاي مختلف، بهم پيوستگي سازمان اجتماعي را بر هم مي زنند و موجب بي سازماني اجتماعي مي شود.

گيبسونز بي سازماني اجتماعي را به عنوان گسيختگي که به جامعه يا سازمان اجتماعي کوچکتر آسيب مي رساند تعريف مي کند(Gibbson,1977: 47). به نظر آنتوني گيدنز آنومي عبارت از وضعيتي است که در آن هنجارهاي اجتماعي، نظارت و کنترل خود را بر روي رفتار فرد از دست مي دهند.

در مجموع مي توان گفت که اگر چه از بي سازماني اجتماعي تعاريف مختلفي شده است، قصور گروه ها يا افراد براي همنوايي با هنجارهاي اجتماعي به عنوان بي سازماني اجتماعي تلقي مي شود براين اساس اينکه چنين رفتاري مطابق با انتظارات ديگران نيست. از سوي ديگر عدم همنوايي با هنجارهاي اجتماعي را مي توان دال بر تضاد ارزش ها دانست که في نفسه موجب بي سازماني اجتماعي مي شود.

 

 

ج) زيمل

هر چند زيمل[2] به طور مستقيم به واژه انحراف اجتماعي اشاره نکرده است اما نظر او درباره ی پرخاشگري نسبت به اين قضيه بي ربط نيست.

زيمل در سال 1908 واژه پرخاشگري اجتماعي را بکار برد و آن را يک نوع رفتار آموخته شده يا يک الگوي شخصيتي مي دانست که بروز آن در جنس مذکر است. وي اين پرخاشگري اجتماعي شده را محصول تضاد در جامعه مي دانست(Mackal,1975:48). از ديد زيمل تا زماني که انواع تضادها به صورت آشکار و پنهان درون جامعه وجومد دارد عملکرد حاصله چيزي جز خشونت نخواهد بود و رفتار پرخاشگرانه نيز نتيجه ی ديگر آن است. مشکل مقابله با رفتار پرخاشگرانه بخاطر آن است که يادگيري آن کمتر به طور واقعي و آشکار مي باشد. اگر چه پرخاشگري يک رفتار دوست داشتني نيست اما واقعيت موجود نشان مي دهد که در تمام وضعيت هاي اجتماعي  از روابط خصوصي بين دو فرد تا روابط بين المللي وجود دارد(Ibid:52).

مدل تضاد در اصل در خصوص نظريه ی قرباني و پيش داوري ديدگاه هايي ارائه کرده است. در اين مدل وقتي عامل ناکامي کننده ترس آور است پرخاشگري جايگزين مي گردد. البته اين پرخاشگري وقتي به سوي اقليتي ابراز مي شود که موانع بازدارنده ضعيف باشد يا اينکه پرخاشگري خود را به سوي کسي يا چيزي شبيه تر به عامل ناکام کننده باشد ابراز مي کنند(Bandura,1973: 55). از نظر باندورا مدل تضاد قدرت پيش بيني کننده محدودي دارد و در خصوص پديده اي بحث مي کند که در يادگيري اجتماعي و پيچيده انساني جاي دارد. از نظر باندورا اين مدل همان پرخاشگري جابجا شده [3]مي باشد(Ibid:36).

د) کوزر

بررسي هاي کوزر[4] در مورد علل، شدت و مدت تضاد مي باشد. وي عقيده دارد آنچه ساخت اجتماعي را مورد تهديد قرار مي دهد سختي و عدم انعطاف سيستم اجتماعي است که دشمني را ايجاد مي کند. به عبارت ديگد دشمني به لحاظ عدم انعطاف در سيستم اجتماعي حاصل شده است و از ديد وقوع تضاد اجتماعي مي تواند اثر يکپارچه کننده زيادي داشته باشد(کرايب،1378: 68). کوزر دنياي اجتماعي را نظامي از اجزايي در نظر مي گيرد که به انواع مختلف با هم در ارتباطند و فرايندهايي در اين نظام هست که تحت شرايط مختلف براي القاء تغيير و افزايش يا کاهش يگانگي و انطباق آن عمل مي نمايد. بنابراين مثل خشونت اختلاف عقيده و بطور کلي تضاد که براي يک نظام مخرب است مي تواند تحت شرايط خاصي، تقويت کننده اساسي يگانه و انطباق با محيط تلقي شوند. از اين ديد او به کارکرد مثبت توجه دارد(ترنر،1373: 148).

کوزر در خصوص علل تضاد به محروميت هاي موجود که متأثر از زمينه اجتماعي شان و نوع فشار اجتماعي که نسبت به گروه محروم اعمال مي شود توجه کرده است(همان:150). ديد کوزر در خصوص تضاد و خشونت کلي و جامعه شناشانه است تا فردي و روانشناختي و تحليل آن طبقه، گروه و سازمان را در بر مي گيرد بنابراين جهت تحليل خشونت هاي گروهي و سازمان يافته مناسب است.

ه) فروم

ديدگاه او به «رويکرد رواني – اجتماعي شخصيت[5]» مشهور است. فروم[6] شخصيت فرد را شامل دو بخش ثابت و و متغيير مي داند و عقيده دارد انسان از بدو تولد تحت تأثير محيط اجتماعي است. او اجتماع را آفريده ی خود مي داند، ولي در همان حال «خود[7]» را نيز ساخته ی اجتماع مي داند. بشر در عين حال که براي آزادي عمل مي کند خواهان ارتباط و وابستگي به ديگران نيز است. شناخت روان انسان بر اساس تجزيه و تحليل احتياجات اوست که از شرايط زيستي وي سرچشمه مي گيرند. پنج نياز اساسي انسان شامل نياز به ارتباط داشتن، نياز به سرآمد شدن، نياز به ريشه داشتن، نياز به احساس هويت و نياز به داشتن قالب رواني است. علت اساسي نابهنجاري فرد، ناسازگاري جامعه با طبيعت اوست، در نتيجه اين نوع سازگاري، فرد محروم، محروم و نا بهنجار بار مي آيد. جامعه نا بهنجار، بشر را از شرايط انساني اش جدا مي سازد. وي شخصيت ها را سازنده اجتماع نمي داند، بلکه به اعتقاد او اين اجتماع است که شخصيت ها را مي سازد. به عبارت ديگر، اختلاف شخصيت ها ناشي از اختلافات اجتماعات بشري است. فروم مراحل مختلف رشد شخصيت را بيش از آنکه نتيجه ی ادوار متوالي رشد بيولوژيک بداند محصول فزاينده اجتماعي شدن دانسته است. از ديد او شخصيتي که از امکانات و توانايي هايش براي رشد خود و بهبود اجتماع استفاده نمايد چنين فردي خلاق، خوش بين و آينده نگر است(ساعتچي،1377: 251). از ديد فروم بروز رفتارهايي چون دگر آزاري و خرابکاري، براي رهايي از تضادهايي است که فرد با آنها روبرو است. تضادهائي که مخلوق خود او مي باشند. وي راه حل را ايجاد نظام اجتماعي مي داند که توانايي حل مشکل بشر را داشته باشد که فروم آن را سوسياليم اشتراکي انساني[8] مي نامد(سياسي،1356: 57-156).

بنابراين فروم با نگاهي روانشناسي – جامعه شناسانه به تحليل انحراف و پرخاشگري مي پردازد که در رويکرد نظري او فرد و جامعه هر کدام در ايجاد انحراف و کژرفتاري تأثيرگذارند.

ر) دورکيم و تئوري آسيب شناسي

اميل دورکيم[9] معتقد بود که انحراف براي جامعه کارکرد مثبت دارد. او مي گفت که انحراف و تنبيه منحرف مرزهاي رفتار قابل قبول را مستحکم مي کند و فرصتي است که مردم تعهد خود را نسبت به نظم اخلاقي جامعه دوباره تصحيح ميکنند(Vander Zanden,1993: 136). تئوري دورکيم درباره جرم و رفتارهاي جنائي تا حدودي از پيچيدگي خاصي برخوردار است، اما نفوذ زيادي را در مباحث جرم شناسي داشته است(Vold & Bernard,1986: 144).

به نظر دورکيم در گذار تغيير اجتماعي، همينکه همينکه جوامع از يک پايه ی همبستگي اجتماعي عبور مي نمايند، ناهنجاري و انفصال فرد از جامعه رخ مي دهد، بويژه اگر اين انفصال شديد باشد، عدم تنظيم و کنترل و انفصال نه تنها موجد نرخ بالاي کجروي است بلکه همچنين موجد مشکلاتي در تثبيت نظم اجتماعي است. از نظر وي جرم در دو جامعه با همبستگي مکانيکي و جوامع با همبستگي ارگانيکي به اشکال مختلفي آشکار مي گردد تا آن حدي که جامعه در حالت مکانيکي قرار گرفته باشد جرم امري عادي است، به اين معني که اگر جامعه بدون جرم باشد بطور نامعقولي بيش از حد مورد کنترل واقع شده است. از سوي ديگر همانگونه که جامعه به سمت ارگانيک در حال گام نهادن است، وضعيت نابهنجار[10] براي اين نوع جامعه امري محتمل است، که دورکيم آن را آنومي[11] نام نهاده است، بروز آنومي انواع مختلف نابهنجاري هاي اجتماعي از جمله جرم را ايجاد مي کند(Ibid:146).

در جوامع مکانيکي همانندي در نحوه ی زندگي، اعتقادات و باورهاي اعضاي جامعه وجود دارد و همبستگي ناشي از همانندي، زماني به خود مي رسد که وجدان فردي يکايک اعضاي جامعه منطبق با وجدان جمعي[12] پرورش يابد و از هر نظر با آن يکي شود.

در اين نوع جوامع وجدان جمعي نه تنها بزرگترين  بخش هستي فرد را در بر مي گيردبلکه از نيروي عظيمي برخوردار است که از طريق شدت کيفرهايي که به افراد خاطي داده مي شود، مي توان به اهميت آن پي برد(دورکيم،1368: 93). هر قدر وجدان جمعي قويتر باشد خشم عمومي بر ضد جرم، يعني بر ضد تخطي از فرامين اجتماعي، حادتر است. بنابراين منشأ همبستگي در يک جامعه مکانيکي همين اعمال فشارها توسط وجدان جمعي براي همانندي در برابر اين اختلاف ها و تنوعات است. اين اجبارها به اشکال و درجات مختلفي اعمال مي گردد، از شديدترين شکل يعني مجازات هاي سنگين تا خفيف ترين نوع يعني خنديدن و دوري گزيدن و اخم کردن(همان: 26).

دورکيم به عنوان يک کارکردگرا بر اين اعتقاد است که جرم و انحراف يا عکس العمل به آن(تنبيه) باعث انسجام اجتماعي و ايجاد يک مسووليت مشترک در ساختار اجتماعي مي گردد که نهايتاً منجر به کاهش جنايت مي گردد(Warner & Liska,1991: 144).

دورکيم در ادامه بحث تحول جوامع از با همبستگي مکانيکي به جوامع با همبستگي ارگانيکي مطرح مي کند که:

در واحدهاي بزرگ اجتماعي با وجدان جمعي ضعيف فرد مي تواند دنبال علائق شخصي خود برود و هر چه را که مي خواهد بدست آورد(ريتزر،1383: 84). در اين مرحله نابساماني نشانگر تنظيم ناکافي دستوري براي فعاليت هاي افراد است با اين نتيجه که آنان اين احساس را ندارند که به يک جمعي متصلند. نابساماني اجتناب ناپذير مي شود وقتي که انتقال جوامع از همبستگي اجتماعي مکانيکي به ارگانيکي سريع است و منجر به کليت يا تضعيف ارزش ها مي شود. با اين مالکيت ارزشي اتصال افراد به اين ارزش ها و تنظيم توسط اين ارزش ها کاهش مي يابد. نتايج اين موقعيت نابساماني متعدد است. يک نتيجه اين است که افراد احساس از خود بيگانگي مي نمايند چونکه تنها اتصالشان به ثبات و برنامه خورد کننده اي است که توسط ماشين هاي عصر صنعت ديکته مي شود. نتيجه ديگر با يأس هاي شديد و احساس محروميتي است که توسط سير فزاينده شورش که در اثر حالت تنظيم ناکافي بروز مي نمايد ظاهر مي شود(ترنر،1373: 390).

ز) مرتون

رابرت مرتون[13] نظريه پرداز کارکردگرا، مدت ها قبل نظريه فشار ساختاري[14] را در تبيين انحراف مطرح ساخت.

وی استدلال خود را با معيار توافق جمعي درباره ی ارزش ها آغاز مي کند و معتقد است که تمام اعضاي جامعه در ارزش هاي مشترک سهيم اند. اما از آنجائي که اعضاي جامعه از لحاظ ساختارهاي اجتماعي در موقعيت هاي مختلفي قرار مي گيرند، براي درک ارزش هاي مشترک از فرصت هاي مساوي برخوردار نيستند. چنين وضعي ممکن است موجب انحراف شود. به بيان مرتون ساختار اجتماعي و فرهنگي جامعه براي رفتار منحرف اجتماعي مردمي که در جايگاه هاي مختلف قرار گرفته اند ايجاد فشار مي کند(صفوي،1370: 23).

تئوري مرتون توضيحاتي را درباره ی نرخ هاي متفاوت انحراف که توسط موقعيت هاي متفاوت افراد در درون يک ساخت فرصتي اشغال کرده اند مي دهد. به دليل شکاف هاي ساختي – اجتماعي بين آرزوها (اهداف مشترک) و دست يابي واقعي (دسترسي به ابزار اجتماع براي ررسيدن به آن اهداف). قدرت هنجارهاي اجتماعي مسلط (که گرداننده اهداف فرهنگي هستند) به منظور کنترل بعضي حوزه هاي کليدي رفتار اجتماعي طبقه بندي شده و آنومي در نظام اجتماعي هجوم آورده است(Farnworth & Leiber,1989: 263,Homilton,1987: 120-121).

مرتن ايالات متحده آمريکا را مورد مثال قرار داده و تئوري خود را به شرح زير طراحي مي کند(صفوي،1370: 23). تأکيد خاص در آمريکا به تبليغ اهداف است بدون توجه يکسان به حصول ابزار براي بدست آوردن اين اهداف، جامعه ی آمريکا به طور تاريخي و از طريق فرهنگي بيشترين موقعيت را براي ايجاد فشار ساختاري  دارد. مرتن به رواج اهداف فرهنگي آمريکايي مسلط استناد مي کند و سپس مقاله تند وتيزي و ناقدي را ارائه مي دهد. او اشاره مي کند محدوده اي که در آنجا پول به عنوان عامل موفقيت سنجيده مي شود و شيوه اي که در آن ايدئولوژي مسلط هر نوع انتقادي از ساخت اجتماعي را در مقصر دانستن قرابانيان ناموفق تغيير جهت مي دهد، ميزان متفاوتي از انحراف بين افراد در موقعيت هاي اجتماعي متفاوت ديده مي شود که در جاي خود از اين موقعيت ها منشأ گرفته اند.

ساخت فرصت، شامل موقعيت هاي اجتماعي متعدد ديگري مي شود که بر حسب پذيرش ابزار در رسيدن به اهداف متفاوتند. اين موقعيت ها در سه دسته ی همنوا، منحرف و ناهمنوا سازمان يافته اند که به تفصيل عبارتند از:

- همنوايان[15]: پذيرش اهداف و ابزار رسيدن به آن

- نوآوران[16]: پذيرش اهداف ولي رد کردن ابزار رسيدن به آن

- شعائرگرايان[17]: رد اهداف اما ادامه دادن و دنبال کردن از طريق ابزار

- انزاواطلبان[18]: رد اهداف و ابزار رسيدن به آن

- طغيانگران[19]: رد اهداف و ابزار رسيدن به آن و جايگزين کردن شيوه هاي جديد براي آنها.

(Figueira, Mcdonough,1983: 263, Turner,1994: 195-196, Hamilton,1987: 121).

مرتن عقيده دارد که اعضاي قشرهاي پائين اجتماعي جهت رسيدن به موفقيت دومين شيوه (نوآوري) را پذيرفته و به روش هاي انحرافي بويژه به تبهکاري متمايل مي شوند. اين اقشار به احتمال زياد نمي توانند از راههاي عادي موفق شوند، از اين رو با فشاري که بر آنها مي آيد به انحراف گرايش مي يابند. معمولاً اين افراد از تحصيلات کافي و شغل مناسب برخوردار نمي شوند. به بيان مرتن، آنان براي کسب موفقيت به وسايل و راه هاي پذيرفته شده و قانوني، دسترسي ناچيزي دارند. از آنجائي که راه موفقيت براي آنها مسدود است، بدعت گذاري مي کنند و به تبهکاري که بيش از راههاي صحيح به آنها پاداش مي دهد، روي مي آورند(صفوي،1370: 23).

به طور خلاصه، مرتن در تحليل خود نشان مي دهد که چگونه فرهنگ و ساختار جامعه موجب انحراف مي شود. تأکيد بيش از حد بر هدف هاي فرهنگي  در جامعه آمريکايي که به قيمت زير پا گذاشتن راه هاي متعارف کسب موفقيت تمام مي شود، تمايل به بي هنجاري را ايجاد مي کند. اين تمايل براي ايجاد انحراف فشار وارد مي سازد، فشاري که با توجه به پايگاه شخص در ساختار اجتماعي متفاوت است. همچنين شيوه واکنش شخص در مقابل اين فشار به پايگاه او در طبقه اجتماعي بستگي خواهد داشت(همان: 24).

ل) کلوارد و اهلين

اساس تئوري فرصت از ساخت تئوري مرتن نشأت مي گيرد(Quay,1965: 15).

کلوارد و اهلين معتقدند که مرتون فقط يک سوي سکه را ديده است. زيرا وي انحراف را بر حسب ساختار فرصت قانوني[20] تبيين کرده اما ساختار فرصت غير قانوني را مورد ملاحظه قرار نداده است(صفوي،1370: 26). از نقطه نظر آنان بزهکاري نتيجه ی تلاش هاي ناموفق در رسيدن به اهداف برحق در يک جامعه است(بخصوص آن دسته از اهداف که در ارتباط با پول و قدرت هستند)، در نتيجه باعث مي شود که افراد به راه هاي غير قانوني متوسل شوند تا ثروت هاي مادي و پايگاه اجتماعي بدست آورند و نتيجه آن دزدي و يا جزو گروه تجاوزکاران شدن يا کناره گيري کردن از مشارکت و معتاد شدن است. در اين تئوري، تحقيقات به سوي ارزيابي اهداف اجتماعي هدايت مي شود، راههايي به سوي اهداف باز مي شود و به گروه هاي مختلف فرصت داده مي شود تا از اين راه ها عبور کنند، همچنين از روش هايي استفاده مي شودتا دست يابي را آسان کند، يا از روش هايي براي اصلاح کردن جاه طلبي ها به سمت اهداف قابل دسترس و تلقين کردن ارزش ها در هر راهي که باز است، استفاده مي شود. عملکرد شامل تبيين ساختارهاي اجتماعي براي بدست آوردن فرصت هاي مناسب در جهت اهداف و رسيدن به آن مي شود(Quay,1965: 16).

آنها معتقدند  که همواره بر اعضاي طبقه کارگر فشار بيشتري براي انحراف وارد مي شود، زيرا براي نيل به موفقيت از راههاي قانوني، فرصت کمتري دارند. آنها عقيده دارند که واکنش هاي افراد طبقه ی کارگر به ايجاد سه نوع خرده فرهنگ منتهي مي شود. خرده فرهنگ جنايي، خرده فرهنگ ستيزه جو و خرده فرهنگ انزواطلب. پيدايش اين واکنش ها در افراد جوان به دسترسي آنها به فرصتي که براي دست زدن به اعمال  خلاف دارند، بستگي دارد(صفوي،1370: 27).

 

 

ک) ساترلند  

ادوين ساترلند[21] بيشتر کار خود را پيرامون مفهوم ارتباطات نسبي سازمان داد(Akers,1992: 5). کانون توجه او نه تنها بر ارتباطات ميان افراد، بدان گونه که اين عبارت بر آن دلالت مي کندبود، بلکه بر پيوندهاي افکار مربوط به رفتار مي باشد. تز اصلي ساترلند اين بود که افراد تنها زماني رفتار جنايت آميز دارند که چنين رفتاري را قابل پذيرش تعبير مي کنند(Hagan,1985: 157).

طبق نظريه ساترلند رفتار جنايي، مثل رفتار غير جنايي در تعامل با افراد ديگر ياد گرفته مي شود.

«فرد به خاطر افزوني تعاريف مطلوب درباره ی تخلف از قانون نسبت به تعاريف نامطلوب درباره ی تخلف از قانون منجر مي شود(Rowe & Osgood,1984: 527, Laub & Sampson,1991: 143). نتيجه اينکه اين افراد مستعد ارتکاب اعمال انحرافي مي شوند، بويژه هنگامي که آنها در سالهاي اوليه ی زندگي با موقعيت هاي انحرافي مواجه مي شوند و با کساني که رفتارهاي انحرافي را تحسين مي کنند و بدان تمايل دارند، تعامل طولاني مدت دارند. همچنين ساترلند به شدت بر فرهنگ در تحليلش از جنايت تأکيد مي کند، با اين بحث که جامعه شامل يک تعداد از گروه هاي گوناگون با فرهنگ هاي متفاوت است و در وراي پديده رفتارهاي ورائي رفتار جنائي اصل تضاد فرهنگي است که به ارتباطات نسبي منتهي مي شود، که در نتيجه به سوي رفتارهاي جنائي هدايت مي شود.

س) والتر رکلس

والتر رکلس[22] اعتقاد دارد که همه ی افراد به نحوي از نيروهاي متنوع تحريک کننده در جهت جرم و بزهکاري و همچنين از نيروهاي متنوع ديگر بعنوان بازدارنده از جرم و کجروي متأثر مي شوند. نيروهاي  تحريک کننده به جرم و کجروي يعني آنچه که رکلس آنها را فشارهاي اجتماعي[23] ناميده شامل شرايط زندگي مغاير، تعارضات خانوادگي، منزلت گروهي، کمبود و فقدان فرصت ها هستند. نيرو هايي که شخص را از زندگي مطابق هنجارهاي مورد قبول جامعه باز مي دارند، يعني آنچه که رکلس آنها را جاذبه ی اجتماعي[24] ناميده شامل همنشيني بد، خرده فرهنگ جنائي يا بزهکار، گروه هاي منحرف، وسايل ارتباط جمعي و نظاير آن مي باشد. همچنين درون افراد فشارهاي زيستي و روانشناختي وجود دارد که هر کدام به نوعي سبب متمايل شدن فرد به جرم و کجروي مي گردد و مثل نارضايتي، تنش هاي دروني، خصومت و بدگماني، نياز به اميال آني و زودگذر و نظاير آن، در برابر اين نيروها صفي از نيروهاي متضاد قرار دارد که تعهد به بازدارندگي از درون و بيرون را بر عهده دارند و مانع از حرکت فرد به سمت بزهکاري مي گردند. خودمنعي بيروني[25] شامل تأثير زندگي خانوادگي، حمايت گروهي و همچنين شامل عباراتي در مواجه اخلاقي، تعريف نهادي هنجارها و انتظارات  مورد قبول نظارت و انضباط مؤثر پرورش احساس تعلق و همانند آن است. خود منعي دروني[26] محصول فرايند دروني کردن است که شامل کنترل خود[27]، خود قوي، خود برتر، تحمل محروميت، احساس مسووليت و توانايي در برآورده کردن نيازهاي ضروري ومانند آن است. رکلس در ادمه بيان مي کند که تئوري تعهد به سبب عام بودنش نسبت به ساير تئوري ها که فقط به يکي از انواع فشارها يا تعهدها تأکيد مي کنند بهتر مي تواند جرم و کجروي را توصيف و تبيين نمايد( Vold & Bernard, 1986: 230؛صديق،1367: 61).

مطالبي که در بالا آورده شد دو مفهوم اصلي پژوهش يعني خانواده و آسيب اجتماعي را از ابعاد مختلف مورد بررسي قرار مي دهد در ادامه به صورتي مشخص تر به بررسي چهار نوع از آسيب هاي اجتماعي که در بين خانواده ها معمولاً رواج بيشتري دارند خواهيم پرداخت، اين آسيب ها عبارتند از: خشونت خانوادگي، اعتياد، طلاق، خودکشي.

[1] R.Firs

[2] Simmel

[3] Replacement Aggression

[4] Couser

[5] Sociopsychological Approach of Personality

[6] Fromm

[7] Self

[8] Humanistic Communitarian Socialism

[9]Durkheim

[10] Pathological

[11] Anomie

[12] Collective Conscience

[13]Robert Merton

[14] Structural Strain

[15] Conformists

[16] Innovators

[17] Ritualists

[18] Retreatists

[19] Rebels

[20] Legitimate Opportunity Structure

[21]Edvin Sutherland

[22] Walter C.Reckless

[23] Social Pressures

[24] Social Pulls

[25] External Containment

[26] Inner containment

[27] Self Control

نظر دهید »
خشونت خانوادگي
ارسال شده در 2 خرداد 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

اثبات اين نکته ديگر غير ممکن نيست که خشونت در شکل نهادي( خشونت در خانواده)، فردي( خش.نت خياباني) و گروهي يا شکل وسيع اجتماعي(تجربه ی نازيسم) جزء لاينفک مناسبات جهان مدرن شده يا حداقل اينکه اين پتانسيل را در خود داراست که در آينده نيز به منصه ی ظهور برسد، در حالي که تمام  نهادها و جنبش هاي اجتماعي با وجود خشونت در تمام عرصه هاي اجتماعي مخالفند و وجود هر نوع از انواع  آن را امري ناصواب مي دانند.  گسترش شهر نشيني، تبادل فرهنگ ها و تغييرات سريعي که اجازه جابجايي عناصر جديد و عناصر قديمي را به صورت مطلوب نمي دهد هدف ها و وسائل دسترسي به اهداف را در شرايط متنوعي قرارداده که در بسياري از موارد افراد براي دسترسي به اهداف مورد نظر دست به خشونت مي زنند اما در ميان همه انواع خشونت، خشونت هاي خانوادگي يا خانگي از مهم ترين مسائلي است که جامعه شناسي امروز با آن درگير مي باشد.

الف) پيشينه ی خشونت و بد رفتاري در خانواده

اين که پدر ومادر امروزين، خود ايام کودکي را در چه خانواده اي از نظر رفتار ميان والدين با کودکان گذرانده باشند امر مهمي است. هر چند نمي توان گفت که تمام کودکاني که در دوران بچگي در خانواده اي با خشونت ( ديدن يا تحمل خشونت) بزرگ شده اند امروز خود هم به به آن روي مي آورند اما اکثر خانواده هايي که درگير خشونت هستند نشانه هايي از خشونت گذشته را در خود دارند.

شايد بتوان عکس العمل هاي حاصل را از دو بعد فرهنگي و رواني تحليل نمود. در بعد رواني فشارهاي دوران کودکي به صورت انتقام گرفتن از جامعه و سايرين بروز مي کند و کودک ديروز و مرد امروز تمام تحقيرها و عقده هاي فرو خفته قبلي را امروز بيرون مي ريزد و از ديدگاه فرهنگي با توجه به اين که خانواده نقش تربيت و جامعه پذير کردن کودکان را دارند و عملاً براي وي اين باور را که به کار بردن خشونت عليه فرزندان و همسر يک امر رايج و عادي است توليد مي نمايد و کودکي که در سنين کمتر شاهد و ناظر اعمال خشونت بود امروز برايش امري ملکه ذهن و باور فرهنگي است که سخت دروني و نهادينه شده است.

ب) خشونت در خانواده

خشونت در خانواه عبارت است از وارد آوردن آسيب بدني يا رواني از طرف يک يا چند عضو خانواده عليه يک يا چند عضو ديگر … خشونت در محيط هاي خانوادگي اساساً يک قلمرو مردانه است اما خشونت خانوادگي عبارتست از وارد آوردن آسيب رواني از سوي يک يا چند عضو خانواده عليه يک يا چند عضو ديگر خانواده. ( رضا فاضل، 1382: 73 ). به عبارتي ديگر خشونت خانوادگي را مي توان رفتاري با قصد و نيت آشکار يا پوشيده ولي قابل درک جهت وارد کردن آسيب بدني يا رواني به فرد ديگري تعريف کرد. ( اعرازي، 1380 : 120). آنچه در اين تعاريف بايد به آن توجه شود اين مي باشد که خشونت تنها متوجه زنان نيست بلکه مردان نيز در بيشتر موارد مورد اشکال مختلف خشونت(جسمي، روحي و جنسي) قرار مي گيرند.

براي دسته بندي خشونت هاي خانوادگي انواع مختلفي را مي توان معرفي کرد. در تعريفي خشونت در خانواده به دو نوع خشونت بدني و رواني تقسيم شده است:

الف) خشونت بدني شامل رفتارهايي مانند سيلي زدن، مشت زدن، گاز گرفتن، پرتاب کردن اشياء، شلاق زدن و…

ب) خشونت رواني از جمله عبارتند از: بي توجهي، دوست نداشتن، دشنام دادن، تحقير کردن، تمسخر کردن در جمع، ممنوعيت ملاقات با دوستان نزديک و … ( گيدنز، 1383: 45-449 ). اين در حالي که افرادي ديگر در تعاريف خود ويژگي هايي مانند همسر آزاري، کودک آزاري و سالمند آزاري را مورد توجه قرار مي دهند. در تعريفي ديگر خشونت به چهار دسته ی مشخص تقسيم شده است که به قرار زير مي باشند.

-  آزارکلامي مانند ايراد گرفتن، اسم گذاشتن روي افراد، تهديد کردن و …

- آزاري غير کلامي نمادين مانند له کردن چيزي يا از بين بردن و شکستن اشياء و ابزار و پاره کردن عکس ها و صحبت نکردن و جواب کسي را ندادن. ( فاضل، 1382: 63).

- بي توجهي مانند کوتاهي کردن در تأمين مراقبت، بهداشت، غذا و فضاي سالم و تحصيلات و …

- آزار جنسي مانند تجاوز .( موني و ديگران، 97).

در هر صورت خشونت از هر نوع، گروه يا شکلي که باشد در دنياي امروز به بحران قابل توجه و تأمل تبديل شده است. آمارها بيانگر وضعيت نگران کننده وحشتناکي هستند که به ويژه خشونت هاي خانوادگي را در حد بالا و قابل توجهي نشان مي دهند. بر اساس آمار در آمريکا سالانه 300 تن از والدين توسط فرزندان خود به قتل مي رسند(هايد، 1992)، ساليانه حدود 3 درصد از بچه ها با اسلحه به برادر يا خواهر خود حمله  مي کنند(جلز و اشتراوس، 1988). چهار تا ده درصد سالخوردگان خانواده مورد آزار قرار مي گيرند (فاضل، 1382 و جانسون، 1991)، (فاضل، 1382). فقط در سال 1993 حداقل روزي 3 کودک از بي توجهي و آزار خانواده خود مرده اند. خشونت عامل 22 درصد از طلاق ها در طبقه متوسط جامعه بوده اند و مخارج درمان زخم هاي از خشونت خانوادگي بين 3 تا 5 ميليارد دلار بوده است و همه ساله بيش از يک ميليون کودک شاهد طلاق والدين خود هستند. (موني و ديگران، 1997). مطالب و آمارهايي که در بالا مطرح گرديد بيانگر اهميت و توجه ويژه به موضوع مذکور مي باشد و باعث تذکر اين نکته مي شود که با وجود اين همه پيشرفت در حوزه هاي مختلف فرهنگ مادي و ذهني نمي توان ادعا کرد که با گذشت زمان انسانها در مسيري حرکت خواهند که خشونت کمتري را در رفتارهاي خود نشان خواهند داد. با اين وجود آنچه در ادامه مي آيد مطالبي که به صورت ويژه به همسرآزاري و کودک آزاري  مي پردازد.

ج) همسر آزاري

زماني که واژه ی همسر آزاري استفاده مي شود بلادرنگ نخستين چيزي که به ذهن خطور مي کند خشونت عليه زنان و اذيت آنان توسط شوهران مي باشد. هر چند عبارت همسر آزاري مي تواند معناي عکس هم داشته باشد اما همان قدر که آزار زنان توسط همسرانشان رايج و فراوان است، آزار شوهران توسط زنان نادر هست لذا عملاً عبارت همسر آزاري به معناي خشونت عليه زنان مي باشد.

همسر آزاري عمدتاً رويدادي مردانه است که بصورت زن آزاري بروز مي کند. گر چه شواهدي وجود دارد که شوهر آزاري نيز در ميان زنان رو به فزوني است. وزارت دادگستري آمريکا اعلام کرد زنان ده برابر بيشتر از مردان قرباني خشونت هاي خانوادگي بوده اند( 1994). درسال 1992 هفتاد درصد مقتولاني که توسط نزديکان خود به قتل رسيده اند زنان بوده اند. (موني و ديگران، 1997). در ايران دلايل خشونت عليه همسران و به ويژه قتل همسر دلايل مختلفي دارد که ازدواج در سنين پايين، ازدواج هاي اجباري، ازدواج هاي بدون آگاهي و قومي، خيانت همسران، اعتياد ، فقر و … از جمله آنها مي باشند. هر چند اين دلايل در ايران بيشتر تلاش مي شود به عنوان عواملي فردي در نظر گرفته شود با وجود اين همسر آزاري جداي از دلايل فردي، داراي دلايل ساختاري و اجتماعي کلان هم هستند که در بحث کلي علل خشونت مورد بررسي قرار خواهند گرفت. به عنوان نمونه فمنيستها رفتار خشن مردان عليه زنان را ناشي از فرهنگ و روحيه مرد سالاري و پدر سالاري در جامعه بر مي شمارند که طي آن مرد فرمانروا و رئيس خانواده است و حکم او مطلق است و از سوي ديگر زنان و کودکان جزئي از اموال و دارائي مردان محسوب مي شوند که مرد ضامن حفظ و صيانت از حدود حريم خانواده است لذا جهت حفظ آبرو شرف و عزت هر کاري را که لازم است انجام خواهند داد.

نکته اي که در اينجا بايد در به آن توجه داشت نقش يادگيري در ارتکاب و تکرار خشونت مي باشد مثلاً بر اساس نظريه يادگيري هر گاه جامعه اي در مقابل خشونت يا هر آسيب ديگري عکس العمل به خرج ندهد و عملاً موردي مانند آسيب خشونت عليه زنان در جامعه جاري باشد افراد خانواده به مرور با ديدن اين مسأله و خو گرفتن با آن مساله خشونت عليه زنان را امري عادي و جاري مي شمارند به گونه اي که حتي بسياري از زنان که در خانواده هاي خود شاهد آزار مردان عليه مادران خود بوده اند در بزرگسالي خود بدون کمترين اعتراض اين رنج ها را پذيرفته و حتي به فرزندان خود نيز آموخته اند که زن خوب فرمانبردار است و شوهر مرد است و مرد غرور دارد که اين خود زمينه را براي ارتکاب خشونت نيز فراهم مي کند. زنان در ايران در خانه هايي با درهاي بسته مورد خشونت و بي مهري شوهران خود قرار مي گيرند. آنها کتک مي خورند و ضجه مي زنند و ناله مي کنند در حالي که صداي آنها را نمي شنود. خانمي مي گويد« شوهرم هر شب که به خانه مي آيد در و پنجره را مي بندد و با کمربند به جانم مي افتد و خانمي ديگر با مراجعه به اينجانب مي گويد از همسرم تعهد بگيريد که در هفته بيش از سه بار مرا کتک نزند» (ستوده، 1386، 98). بررسي ها نشان داده است که خشونت تنها به عوامل فردي و اجتماعي بستگي ندارد و اين که تنها عوامل فرهنگي و اقتصادي هم را دليل خشونت عليه زنان بدانيم اشتباه است بلکه خشونت در خانواده هاي سطوح مياني و بالاي جامعه هم ديده مي شود.

عکس مرتبط با اقتصاد

جنبه ی ديگري که در اين باره بايد به آن توجه شود کودک آزاري مي باشد.

د) کودک آزاري

کودک آزاري به صدمه جسماني يا ذهني، آزار جنسي، بي توجهي يا بد رفتاري به فرزندان زير 18 سال توسط فردي که مسئول سرپرستي و رفاه آنان است گفته مي شود. البته کودک آزاري نيز مانند بسياري از آسيب ها و پديده هاي اجتماعي ديگر در تمام طبقات اجتماعي به يک شکل و اندازه نمي باشند. از نظر مايکل تامپسون خشونت عليه کودکان با بي توجهي نسبت به انان به عنوان هر نوع تعامل يا عدم تعامل که بين يک «ديگري مهم» و کودک است که خارج از هنجارهاي فرهنگي و اجتماعي خانواده هاست و نتيجه آن، آسيب رساندن به رشد عاطفي و فيزيکي کودک است. در اين تعريف، خشونت عاطفي شامل درک کودک از وقايع است.

تحقيقات جامعه شناختي نشان داده است که بچه هاي کوچک زير 5 سال به دليل وابستگي و ناتواني، بيشتر از نوجوانان در معرض خطر جسماني قرار دارند(صديق سروستاني، 1383: 109).

نکته قابل توجه اين مطلب است که اصولاً بر سر تعريف خشونت عليه کودکان تفاوت هاي قابل ملاحظه اي وجود دارد. گروهي تنبيه بدني کودک در جهت تربيت يا مسائل خانوادگي را جزء خشونت نمي دانند و گروهي ديگر هر نوع آزار را خشونت تلقي مي کنند. از آنجا که در تمام اقشار، طبقات، جوامع و فرهنگ ها به هر حال انواعي از روش هاي تربيتي وابسته به نظام تنبيه و تشويق حال به صورت جسمي، کلامي، نمادين و … هستند. خشونت عليه کودکان را در همه جوامع و فرهنگ ها مي توان ملاحظه نمود.

نوع، شکل، درجه و شدت خشونت در خانواده هايي از طبقات و پايگاه هاي مختلف، متفاوت است. هم افرادي از طبقه و پايگاه بالاي اجتماعي مانند يک استاد دانشگاه براي تربيت کودک خود وي را تنبيه مي کنند و هم فردي از پايگاه و طبقه پايين مانند يک کارگر ساختماني روز مزد، اما اولي در نظام تنبيه خويش ممکن است از محروميت از برخي حقوق در حالي که دومي در همان نخستين گام از تنبيه بدني و شلاق … استفاده کند. همچنين در طبقات بالا و متوسط که خانواده ها درگير کارهاي تخصصي هستند کمبود وقت ناشي از عدم حضور والدين خود مي تواند منجر به خلاء عاطفي گردد. در طبقات متوسط و بالا عمدتاً خشونت رواني و خلأ عاطفي است، دليل آن کمبود وقت والدين و نبودن با فرزندان به دليل فعاليت هاي شغلي است(فاضل، 1383: 74). جداي از اين موارد شرايط جسماني، روحي و اجتماعي خانواه ها نيز در تعيين ميزان و نوع خشونت ها عليه کودکان دخيل هستند.

احتمال بروز خشونت در برخي از خانواده ها بيشتر است. مانند خانواده هاي با درآمد پايين، والدين بسيار جوان ( ازدواج زودرس)، مادراني که از همسران خود جدا شده اند و داراي فرزند خوانده هستند و والديني که داراي فرزند ناخواسته هستند. ( 189-200، ,1994 Godenzi). تحقيقات نشان داده است که زنان شاغل کمتر از زنان خانه دار فرزندان خود را تنبيه مي کنند زيرا زنان شاغل به علت دور بودن نسبي از فرزندانشان از جنبه هاي يکنواخت زندگي کودکان و توقعات بيشمار آنان آزادند و چون زمان کوتاهتري را با کودک به سر مي برند ملايمت بيشتري به او نشان مي دهند.

در پايان ذکر اين نکته خالي از فايده نيست که جداي از اين موارد وقايع و پديده هاي اجتماعي چون فقر و بيکاري، انزوا، حاشيه نشيني، بي سوادي، فقدان مهارت سرپرستي کودکان، مشکلات خانوادگي، طلاق همه و همه از عوامل اجتماعي هستند که موجب بروز خشونت عليه کودکان مي شوند.

 

 

ه) عوامل فرهنگي و اجتماعي مرتبط با خشونت:

در پديده هاي اجتماعي که رخ مي دهد ما به دنبال موضع گيري خوب يا بد بودن آنها نيستيم. اصولا هيچ نوع نتيجه گيري ارزشي مد نظر نيست بلکه همواره مي خواهيم بدانيم که علت هاي پديد آمدن آن پديده چيست؟ و نتايج حاصل از وقوع آن چه خواهد بود؟ چه راهکارهايي براي جلوگيري يا کند کردن حرکت پديده يا توليد و شدت بخشيدن به مسير حرکتي آن مي توانيم ارائه و اجرا نماييم.

بنابراين در مورد خشونت هم ( خشونت خانوادگي ) اين پرسش ها مطرح هستند چرا در سطح خانواده ها خشونت داريم؟ البته دانشمندان مختلف دسته بنديها و عوامل مختلفي را مطرح کرده اند که از اين ميان عوامل فرهنگي و اجتماعي از اهميت زياديبرخوردار مي باشند لذا در ادامه به شرح مختصري از آنها مي پردازيم.

1) عوامل فرهنگي

همان گونه که قبلاً ذکر شد برخي از عوامل و مسائل در جوامع انساني چنان نهادينه و دروني مي شوند که به جزئي از فرهنگ آن جامعه تبديل مي شوند. در چنين شرايطي هر عمل يا فکر يا حرکتي که متعلق به آن مساله باشد به راحتي براي مردم قابل پذيرش و هضم است. رسانه هاي تصويري و نوشتاري، عرف ها و سنن از اين مقوله مي باشند مردم به راحتي هر چه که در اين ابعاد بگنجد را مي پذيرند. بنابراين عوامل فرهنگي دخيل در بروز و گسترش خشونت را مي توان به شرح ذيل تقسيم نمود.

(a رسانه هاي گروهي

رسانه هاي گروهي به ابزاري گفته مي شود که در يک جامعه از آن براي ابلاغ پيام ها و بيان افکار و انتقال مفاهيم به ديگران استفاده مي شود. (ستوده، 1386 : 108).

جهان امروز اسير چنگال آهنين رسانه هاست. رسانه ها چه از نوع صوتي، تصويري يا نوشتاري آن بر همه شئون زندگي جامعه ی بشر چنگ انداخته اند و امپراطوري قدرتمندي را پديد آورده اند که زندگي بشر تابع مطلق آن شده است. پير بورديو تلويزيون  رسانه ها را به تعبيري فکر سريع (fast think) مي نامند که بسياري از خواسته ها را بدون اجازه تأمل وتفکر به جامعه القاء مي نمايد.

امروزه صاحبان کمپاني هاي بزرگ رسانه اي براي ايجاد هيجان و انگيزه کاذب در نسل جوان به فيلم ها و داستان هاي خشن، همراه به صحنه هاي اعجاب انگيز و کارهاي محيرالعقولي روي آوردند که در آن قهرمانان داستان ها با تحمل رنج و زحمت فراوان و به تنهايي مي توانند به حق خود برسند. اين فيلم ها و داستان ها پر است از انواع صحنه هاي خشن، قتل و تجاوز که در نهايت روحيه قهرمان پروري را به جامعه منتقل مي نمايد.

در چند سال پيش، پر فروش ترين فيلم آمريکايي جوان رنجوري را نشان مي داد که نه تنها زنان را مي کشت بلکه آنها را پوست ميکند. در تهران چند نوجوان از خانواده هاي متمول، به دنبال پخش سريال «تب سرد» از تلويزيون اقدام به ربودن پسري از يک خانواده ی ثروتمند کردند آنها پس از دستگيري اقرار کردند که تحت تأثير سريال تلويزيوني تب سرد دست به اين کار زدند و از اين طريق خواستند به هيجان برسند (همان منبع: 109).

نکته اي که در اين قسمت لازم به ذکر است اين ميباشد که بسياري از انديشمندان در زمينه هاي مختلف از جمله جامعه شناسي و مطالعات فرهنگي از اهميت فزاينده فرهنگ چه به لحاظ گستره و چه به لحاظ قدرت و نفوذ تأثير گذاري اتفاق نظر دارند. شکلگيري مکتب بيرمنگام به رهبري استوارت هال و همچنين ايجاد مکتب انتقادي توسط هورکهايمر و آدورنو خود حاکي از اهميت و تأثيرگذاري فزاينده فرهنگ توسط رسانه هاي گروهي در زمينه هاي مختلف زندگي اجتماعي مي باشد، لذا رسانه هاي گروهي تبديل به کارگزاراني شده اند که اهميت و تأثيرگذاري فرهنگ را به کرات افزايش داده اند که در سايه ی همين تغيیر و تحولات بوده است که کساني از عنوان دهکده ی جهاني و خشونت نمادين استفاده کرده اند. دهکده ی جهاني اشاره به اين دارد که در سايه رسانه هاي گروهي مرزها و فاصله هاي مکاني جغرافيايي ديگر مانعي در راه ارتباطات جهاني در زمينه هاي مختلف محسوب نمي شوند، همچنين رسانه هاي گروهي براي انتقال معاني و نمادها نيازي به استفاده از کاربرد زور و خشونت ندارند بلکه اين کار را به صورتي نرم و نامحسوس از طريق نمادهايي خاص انجام مي دهند که عمق تأثير گذاري آنها به مراتب شديدتر و پايدارتر مي باشد به اين خاطر بورديو از اين فرايند به عنوان خشونت نمادين نام مي برد.

(b پذيرش تنبيه بدني

83 درصد از 11000 دانشجوي امريکايي گزارش داده اند که در زمان کودکي به نوعي تنبيه بدني را تجربه کرده اند. (ستوده، 1386 : 109 ؛ موني، 1999، 120). يک تحقيق ملي نشان داده که 44 درصد از 807 مادري که داراي فرزندان 6 تا 9 ساله بوده اند يک هفته قبل از تحقيق آنان را تنبيه کردند و به طور ميانگين هفته اي يک يا دو بار آنها را مجازات کرده اند. (ساليوان، 2000 ، 128).

در بسياري از مواقع خانواده ها تنبيه بدني را روشي مناسب براي تربيتي فرزندان خود مي دانند. در چنين شرايطي خانواده ها براي تأثيرگذاشتن بر فرايند يادگيري فرزندانشان در زمينه هاي مختلف متوسل به خشونت مي شوند. اين در حالي است که بسياري از کارشناسان و روان شناسان رشد کودک تنبيه بدني را اصلاً شيوه ی مناسبي براي تربيت نمي دانند.

 

 

(c نابرابري جنسيتي

همه گير شدن تصور برتري مردان بر زنان همواره اين باور را که مردان بايد در تمام زمينه ها از زنان برتر باشند، در نزد جامعه تقويت نموده به همين دليل همواره تلاش مي شود تا در امر ازدواج، تحصيلات، اموال، سن و حتي از نظر قد و اندام مرد از زن برتر باشد به همين دليل در بسياري از مناطق کشور ما زن و مرد ( زن و شوهر) نمي توانند در کنار هم راه بروند و زنان همواره بايد چند قدم پشت سر آقا راه بروند. اين تصور به همراه خود ذهنيتهاي ديگري را توليد کرد که از جمله آنها تسلط کامل مرد بر همه ی شئون زندگي است. حتي در حوزه تفکر و انديشه نيز مرد فرمانرواي مطلق خانه است و اجازه ی دخالت به سايرين از جمله همسرش را نمي دهد. آندرسون چنين نتيجه مي گيرد “مرداني که درآمد کمتري از همسرانشان دارند خشونت بيشتري را نسبت به آنان روا مي دارند زيرا مي خواهند نقش مردانگي خود را به رخ بکشند و تصوير قدرتمندي از خود بسازند” ( همان منبع: 110 ).

بنابراين مردان براي حفظ وجه اجتماعي و خانوادگي تصويري (ذهني و عملي) خشن از خود به نمايش مي گذارند و در بسياري از موارد تنبيه بدني زنان را حقي مسلم براي خود در نظر مي گيرند. البته اين ذهنيت برتري طلبانه گاهي اوقات تشديد کننده هم خواهد بود. در برخي موارد که زن ها ويژگي هاي برتري داشته باشند مردان براي جبران نقص به خشونت بيشتر متوسل مي گردد.

(d نگريستن به زنان و کودکان به عنوان جزئي از اموال

در بسياري از فرهنگ ها زنان و کودکان جزئي از اموال و دارايي همسران و پدران بوده و به همراه ساير اموال قابل انتقال مي باشند. حتي اگر چنين فرهنگي به صورت تفکر جنسي و خريد و فروش هم در جامعه اي جاري نباشد، نوع امتيازاتي که براي مرد قائل مي شوند حسي از مالکيت در مرد پديد مي آورد که مرد خود را حافظ و ضامن دفاع از منابع و مايملک خود ميداند.

مردان براي کنترل حريم خانواده از ورود غير و يا خروج اعضا خانواده از حريم خانواده جلوگيري نموده و در جهت حفاظت و صيانت از کيان و شرف و آبروي خانوادگي خود را محق مي دانند تا هر نوع ابزاري براي رسيدن به اهداف مد نظر استفاده نمايند. حتي اگر لازم باشد همسري را که  به بي وفايي و خيانت مشکوک است به قتل برساند و اين از افتخارات مردي است که مايه بي آبرويي را از بين برده است. در برخي از کشورها نداشتن مهريه و يا جهيزيه ی کافي براي زن سرشکستگي است و زن را مي توان به خاطر نداشتن جهيزيه به قتل رساند.

در هندوستان در سال 1989 تعداد 25470 زن به دليل نداشتن جهيزيه کافي در اثر خودکشي جان خود را از دست دادند. مسئولان علت اين خودکشي را فقر مادي عنوان کرده اند. همچنان که از مطالب بالا پيداست داشتن روحيه ی مالکيت نسبت به فرزندان و زنان امري است که در آن رنگ و بوي فرهنگي به شدت آشکار مي باشد در حقيقت اين متن و بطن فرهنگي جامعه است که باعث مي شود حسي قدرتمند از پدرسالاري در مردان بوجود آيد و به قول رابرت کانل مردانگي هژمونيک باعث شده که مردان در سايه خصيصه ی مردانگي از امتيازات فراواني در جامعه برخوردار شوند.

2) عوامل اجتماعي

عوامل اجتماعي را در بهترين شکل آن هم نمي توان از خانواده جدا کرد چرا که بسياري از نيازها، خواسته هاي نهادهاي مختلف و از جمله خانواده از دل جامعه بيرون مي آيد. خانواده مراودات اجتماعي دارد، اقتصادش را در ارتباط با جامعه تأمين ميکند، در آيين ها، رسوم و سنت ها تابع جامعه است، داد وستد فکري و مالي با جامعه دارد، در آموزش و شغل با جامعه در ارتباط است و از همه مهمتر افراد خانواده در کنش متقابل با ساير افراد جامعه قرار دارند که آنها را متأثر از يکديگر مي نمايد. با اين وجود عوامل اجتماعي موثر بر بروز خشونت در خانواده را به شرح ذيل مي توان بر شمرد.

(a انزواي اجتماعي

هر چند تعريف انزواي اجتماعي کار ساده اي نيست و کمتر خانواده اي را مي توان يافت که به صورت کامل از جامعه منزوي شده باشد. اما دو شکل از انزوا که شکل عمومي تر و رايج تري دارند را مي توان اينگونه بيان کرد. نخست خانواده هايي که در اثر مهاجرت و جدا شدن از خانواده گسترده هم به شکل زندگي هسته اي و جديد خو نکرده اند و هم آن که هنوز در محيط زندگي نو به خوبي جا نيافتاده اند به عبارتي ديگر ساختارهاي ذهني و شناختي آنها به وضعيت زندگي جديد عادت نکرده است. دوم انزوايي که ممکن است در اثر برخي تمايزات فرهنگي و اجتماعي مانند باورهاي ديني، سياسي، مليتي و … اتفاق افتد، مانند خانواده هايي که به کشورهاي ديگر مهاجرت مي نمايند. در هر صورت فشارهاي رواني حاصل از اين انزواها مي تواند به بروز خشونت منجر شود.

(b عدم دسترسي به خدمات اجتماعي و بهداشتي

خانواده ها به دلايل مختلفي نمي توانند برخي يا تمام نيازهاي اجتماعي اعضاي خويش را فراهم سازند. فقر، بي توجهي، عدم آگاهي و… همه و همه از اين دسته عوامل هستند. گاهي اوقات برخي خانواده ها تنها به دليل عدم آگاهي، شناخت دقيق و درستي از تعريف نيازهاي بهداشتي و اجتماعي اعضاي خود ندارند.

بسياري از خانواده ها به دلايلي از جمله بي سوادي، فقر فرهنگي و غيره، تأمين بازي هاي فکري يا تفريح را براي کودکان لازم نمي دانند. در بسياري از مناطق جهان کودکان به ويژه دختران از حق تحصيل محرومند و زنان از خدمات بهداشتي ويژه اي که براي مادران باردار و … لازم است بي بهره مي باشند. که اين عامل هر چند به شکلي خفيف مي تواند در شکل گيري و ايجاد خشونت مؤثر باشد.

نظر دهید »
خودکشي
ارسال شده در 2 خرداد 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

مرگ واقعه اي است که تمام انسان ها در تمام نقاط جهان از هر مکتب ، مذهب و انديشه اي که باشند آن را قبول دارند. ماترياليست هاي مادي گرا تمام عالم را در ماده تصور مي کنند، مذهبيون معناگرا که اين جهان را صورت ظاهر حيات و مرگ را آغاز حيات اصلي مي دانند و رهيافت هايي که به تسلسل و بازگشت و … معتقدند، همه و همه مرگ را واقعيتي گريز ناپذير مي دانند. نکته قابل توجه در اين است که مرگ براي تمام آدم ها از هر حوزه، انديشه و مکتب و تفکري که باشند توام با نارحتي و رنجش خاطر خواهد بود هيچ کس از اين که مرگ وي يا عزيزي يا نزديکي فرا رسد خوشحال نخواهد شد حتي اگر به جهان ماوراء و بهشت و آسايش پس از مرگ اعتقاد عميق هم داشته باشد.

اما اين درجه حزن و ناراحتي در شرايط مختلف متفاوت مي باشد، گاهي شرايطي خاص مرگ را اوج افتخار و عظمت و سربلندي و زماني هم حضيض ذلت و گاهي هم خنثي و بي اثر تعريف مي کند. رزمنده اي که در راه دفاع از ميهن کشته مي شود مرگي با افتخار دارد و معتادي که در کنار خيابان در اثر سوء مصرف مواد مخدر مي ميرد مرگي توأم با ذلت و پيرمردي که در بستر آرام مي ميرد مرگي خنثي تجربه کرده است.

مرگ با ضايعات و تبعات خود به تنهايي يک آسيب اجتماعي محسوب نمي شود، اما اثرات آن در خانواده ها تحت عنوان فقدان به عنوان يک آسيب يا مساله اجتماعي مي تواند مورد بررسي قرار گيرد. اما آنچه که مرگ و مردن را از ديدگاه جامعه شناختي قابل بررسي مي کند مرگ آگاهانه به دست خود يا همان خودکشي است. خودکشي واژه اي است که نه تعريفش، نه شرايط و شکل هاي ارتکاب آن و نه انتظارات جامعه و برخوردهاو واکنش هاي جامعه با آن در سراسر جهان يکسان نمي باشد. شايد با بررسي تاريخي دقيق خودکشي به اين نتيجه برسيم که اين مساله قدمتي طولاني در تاريخ حيات بشر دارد هر چند امروزه جامعه شناسان گسترش صنعت و شهر نشيني و پيامدهاي ناشي از مدرنيته را به عنوان مسايلي که در گسترش خودکشي موثر بوده مورد بررسي قرار مي دهند اما اين بدان معنا نمي باشد که خودکشي مساله اي امروزي است.

با توضيحاتي که در بالا بيان گرديد اکنون اين سؤال مطرح مي شود که تعريف دقيق خودکشي از نگاه جامعه شناسي چيست؟

1) تعريف خودکشي

خود کشي به هر حالتي از مرگ اطلاق مي شود که نتيجه مستقيم و يا غير مستقيم عملي باشد که شخص قرباني آن را انجام داده و از نتيجه عملش آگاه بوده است (آرون، 1366: 28). در ارتباط با خودکشي «کردار مثبت» مانند اين است که فرد گلوله اي را در مغز خود خالي کند در حالي که «کردار منفي» مانند آن است که انسان خانه اي را که در آتش شعله ور است ترک نکند يا آنقدر غذا نخورد تا بميرد اصطلاحات مستقيم و غير مستقيم بازگو کننده تمايز همانند با تمايز مثبت و منفي است يک گلوله در شقيقه مستقيم به مرگ مي انجامد در حالي که ترک نکردن خانه اي شعله ور در آتش يا امتناع از غذا خوردن ممکن است غير مستقيم به مرگ منجر گردد يا نتيجه آن مرگ باشد (ستوده، 1386: 220).

در ارتباط با خودکشي شکل هاي بسيار متنوعي وجود دارد مثلاً سربازان و رزمندگاني که براي انجام عمليات،آگاهانه خود را به دست مرگ مي سپارند مانند آنهايي که عمليات انتحاري انجام مي دهند يا روي ميدان مين مي روند يا افسري که براي جلوگيري از اين که وسيله جنگي وي به دست دشمن نيافتد خودرا به همراه وسيله نابود مي کند.

در تاريخ ما نيز در فرقه اسماعيليه گروهي تحت عنوان مجاهدين بودند که بي چون و چرا اوامر حسن صباح را اجرا مي کردند آنها حتي بدون هيچ ترديدي خود را به کشتن ميدادند. در تاريخ ثبت شده نماينده خواجه نظام الملک به قلعه الموت وارد شد تا با حسن مصباح مذاکره کند و حسن مصباح براي قدرت نمايي در جمع مريدان خويش اشاره اي به دو نفر کرد آن دو بدون لحظه اي درنگ با خنجر شکم خود را شکافتند و چون دو نفر ديگر اشاره کردآنها بدون معطلي خود را از بالاي قلعه به زير انداختند.

بنابراين مرگ آگاهانه و خودخواسته چه در هاله اي از افتخار و عظمت باشد وچه در اوج بدبختي و درماندگي و چه خاموش و بي سر و صدا نوعي خودکشي محسوب مي شود که در رويکرد پژوهش حاضر قابليت بررسي جامعه شناسانه را دارد.

2) دورکيم و خودکشي

جامعه شناسان و روان شناسان هر کدام از ديدگاهي ويژه مساله خودکشي را مورد بررسي قرار داده اند. يکي جامعه، ساختارها، ارتباطات و هنجارها و ناهنجاريها را دليل خودکشي مي داند و ديگري ويژگي هاي رواني، تعلقات شخصي، مسائل ژنتيکي و… در هر صورت نمي توان منکر تاثير ويژگي هاي فردي و رواني افراد در پديده خودکشي بود اما آنچه به پژوهش هاي جامعه شناسانه نزديکتر است و جامعيت بيشتري دارد اثرات جامعه بر افراد مي باشد.

دور کيم نخستين کسي است علت هاي غير جامعه شناختي براي خودکشي را رد کرد وي با بررسي علمي و آمار و ارقام پديده خودکشي دست به مطالعه جامعه شناختي گسترده اي زد و نظريه خود در مورد عمل خودکشي را بر پايه همبستگي اجتماعي مطرح نمود دورکيم معتقد است عامل اصلي و عمده اي که به زندگي ما هدف و معنا مي بخشد حدود تعلق و ارتباط با ديگران در جامعه است در اين صورت است که زندگي ارزش پيدا ميکند اگر چنين نباشد هر چيزي ممکن است دستاويزي براي خلاص شدن از شر زندگي باشد گرچه خودکشي هيچ فردي قابل پيش بيني نمي باشد اما اينکه چه گروه اي از افراد بيشتر يا کمتر در معرض خودکشي قرار مي گيرند را مي توان پيش بيني کرد(صديق سروستاني، 1383: 114). بنابراين مي بينم که دورکيم اولاً از ديدگاه يک کارکردگرا به بحث خودکشي مي­نگرد و در نگاه کارکردي وي مساله کاملاً شخصي خودکشي که در ارتباط با فرد و زندگي شخصي است به ديگران و در مسير اين عملکرد ها قرار مي گيرند اهميت مي يابند، از ديدگاه کارکردگرايانه دورکيم آنچه که ارتباط فرد با ديگران را تعريف مي کند ساختار و نظام اجتماعي موجود است.

همانگونه که مي دانيم دور کيم دو نوع همبستگي اجتماعي را تعريف نموده است: ارگانيکي و مکانيکي.

در همبستگي ارگانيکي نيازهاست که همبستگي را ايجاد مي نمايد نيازهاي افراد به هم، آنها را در روابط ساختاري خاصي به هم پيوند مي دهد مثلاً ما به پليس، پرستار، پزشک احترام مي­گذاريم چون به تخصصشان نياز داريم و عملاً نوعي علاقه قلبي خاص وجود ندارد. بازيکنان ورزشي تيم هاي حرفه­اي براي پول باشگاه در آن بازي مي کنند اينها نمونه­هايي از همبستگي ارگانيکي در زندگي و جامعه است که ديگري و ديگران را براي خود مي خواهيم. اما در محيط هاي سنتي­تر و اجتماعات کوچکتر مانند خانواده، عشيره، طايفه و … همبستگي مکانيکي است علاقه مادر به فرزند، همسران به هم دليل کسب منافع مادي نيست بلکه نوعي عبور از خود است وقتي در يک طايفه تمام اقوام براي حل مشکل يکي وارد عمل مي شوند و… از اين نوع هستند. پس همچنان که در بالا مشهود است تفاوت در احساسات جمعي و تقسيم کار عامل اصلي دو جامعه ی اورگانيک و مکانيک از هم مي باشد.

در عين حال دورکيم نيز به اصل اعتدال معتقد است چرا که وي وابستگي و همبستگي اجتماعي بسيار بالا و بسيار پايين را در مساله اتصال و بريدن فرد به جامعه و هدايت به سمت خودکشي موثر مي داند بنابراين هر نوعي از انسجام و همبستگي اجتماعي اگر از حد خود خارج شود مساله ساز مي باشد هر چند اين امر در اموري موجب پيشبرد امور هم مي شود مانند خلبان جنگي ژاپني که در جنگ جهاني دوم با بمب هاي موجود در هواپيما روي ناوهاي جنگي آمريکايي فرود مي آمدند به نوعي بيانگر و نمايش دهنده همبستگي اجتماعي بالا با آرمان هاي ملي بودند که در راه حفظ ملت و مليت و چهار چوب هاي جامعه از جان خود گذشتند و يا در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران رزمندگاني که داوطلبانه از ميدان هاي مين عبور کرده و خود را فداي مصلحت جمع و جامعه نمودند از اين گروه هستند.

دور کيم مدعي شد که شفابخش تريم نوع انسجام اجتماعي از تعادلي بين تعلق بسيار زياد و بسيار کم به گروه تشکيل شده است. تعلق بسيار زياد فرد به گروه جايي براي پرداختن به زندگي فردي جداي از زندگي گروهي باقي نمي گذارد و تعلق بسيار کم فرد به گروه نيز فرد را از حمايت هاي گروه محروم مي سازد(همان منبع: 144). با اين توصيفات از ديدگاه دورکيم چهار نوع خودکشي وجود دارد که شرح هر کدام در زير خواهد آمد، اما قبل از اينکه به شرح انواع خودکشي پرداخته ذکر اين توضيح ضروري است.

دورکيم در يکي از مهمترين کتاب هاي خود با عنوان خودکشي بر اساس دو مفهوم ادغام اجتماعي و تنظيم اجتماعي چهار نوع خودکشي (ديگر خواهانه، خودخواهانه، خودکشي ناشي از آنومي و خودکشي تقدير گرايانه) را مشخص مي کند. مراد از ادغام اجتماعي ميزان احساس تعلقي است که افراد به ارزش ها و هنجارها و به طور کلي به جامعه ی خود مي کنند در حالي تنظيم اجتماعي به اين معنا است که هنجارها و مقرارات اجتماعي تا چه اندازه قادرند که رفتارهاي اجتماعي کنشگران خود را مديريت و سازماندهي کنند. تغیيرات در هرکدام از آنها منجر به نوع خاصي از خودکشي مي شود که در ادامه به شرح آنها خواهيم پرداخت.

الف) خودکشي ديگرخواهانه

 زماني که همبستگي مکانيکي در جامعه اي بالا باشد فرد بين منافع خود و گروه اجتماعي تفاوتي قائل نمي باشد در چنين شرايطي هر چه که بتواند به جامعه منفعتي برساند همانند نفعي براي فرد است و هر عاملي که اجتماع را تهديد مي نمايد فرد در چنين حالتي آماده است تا خود را فداي جمع و جامعه نمايد نمونه بارز اين دسته از خود کشي ها را مي توان در فداکاري هاي سربازان و فرماندهاني دانست که زماني که سرزمين و ارزشهاي آنها مورد تهديد قرار مي گيد حاضر به انجام هر گونه جان فدايي مي باشند که نمونه ی ملموس آن نيز براي ما نبرد هشت سال دفاع مقدس مي باشد.

نمونه ی ديگر مثال والدين مي باشند، والدين سعي مي کنند تا با فدا کردن خود زمينه هايي براي دفاع ازفرزندان و نجات جان آنها را فراهم نمايند در جريان جنگ ها و محيط هاي نظامي نيز ما مي توانيم شاهد بروز چنين نوعي از خودکشي باشيم. دور کيم انسان ها را مجموعه اي هوموداپلکس (Homo duplex) مي داند يعني داراي شخصيت دو بخشي که يکي «خود» کاملاً شخصي است که جسم ، انديشه، احساسات و عواطف دارد و ديگري وجدان جمعي است که مجموعه اي است از اخلاقيات و انديشه هاي مشترک بين افراد. (همان منبع: 115)

با چنين تعريفي دور کيم ادامه ميدهد اگر خود اجتماعي خيلي قوي باشد افراد را در معرض خودکشي ديگر خواهانه قرار مي دهد و اگر خود اجتماعي خيلي ضعيف باشد فرد در معرض خطر خودکشي خودخواهانه قرار مي گيرد. در جوامع سنتي و نخستين که همبستگي اجتماعي بالاتر بود عموماً خودکشي دگر خواهانه رواج داشت.

ب) خودکشي خودخواهانه

همانگونه که گفته شد براساس تبيين دورکيم خودکشي خودخواهانه زماني رخ مي دهد که فرد روابط ضعيفي را بين خود و جامعه احساس کند عدم همبستگي ميان فرد و جامعه نوعي از انزوا را ايجاد مي نمايد. به عبارتي ديگر اين نوع خودکشي به نظر دورکيم زماني اتفاق خواهد افتاد که فرد يا افراد کمترين يا اصلاً هيچگونه احساس تعلقي به جامعه نمي کند.

خودکشي خودخواهانه مي تواند حاصل تبيين فردي از جهان نيز باشد براساس پژوهش هاي انجام شده ميزان خودکشي در جامعه پروتستان به علت فرد گرايي بالا از جوامع کاتوليک بالاتر است زيرا مرام پروتستان ها جهان را براي فرد تبيين مي کند و اين امر موجب گسيختگي پيوندهاي او با گروه مي گردد در اين مذهب احساس گناه به وسيله اعتراف جبران نمي شود بلکه مورد غضب و خشم ديگران قرار مي گيرد (آرون، 1366: 32). دو نوع خودکشي که در بالا تشريح شد مربوط به شدت و ضعف احساس تعلق اجتماعي بودند در حالي که آنچه در ادامه مي­آيد خودکشي هاي مي باشند که ناشي از شدت و ضعف تنظيم هاي اجتماعي در جوامع مختلف مي باشند.

ج) خودکشي ناشي از بي هنجاري(آنومي)

جامعه اي که در آن قوانين و قواعد حاکم به توليد و سپس کنترل وقايع و رفتارهاي اجتماعي مي پردازند رفتارهاي اجتماعي خواسته ها وآرزوهاي افراد را کنترل و پيش بيني پذير مي نمايند. در يک جامعه که هنجارها کنترل و رعايت مي شوند هنگام رانندگي شما مطمئن هستيد که مي توانيد از چراغ سبز عبور نماييد در اين جامعه رفتار راننده اي که از مسير ديگر مي آيد قابل پيش بيني است حال اگر اين کنترل هاي قانوني از بين رفته و ضعيف شوند جامعه دچار حالتي از بي نظمي مي شود که به آن بي هنجاري يا نابساماني گويند. اين وضعيت بي هنجاري و يا نابساماني روي عملکرد نهادها و گروه ها و حتي افراد تأثير مي گذارد و کنش متقابل ميان افراد و جامعه را دستخوش دگرگوني مي نمايد.

در يک جامعه بي هنجار آداب، رسوم و سنن که موجب پيوند افراد به هم مي شود و همبستگي اجتماعي را توليد نموده و موجب نظم بخشيدن به رفتارهاي اجتماعي مي شوند از بين رفته و تضعيف مي گردند مثلاً مراسم و تشريفات قبل از ازدواج که آشنايي و صحبت و خواستگاري و… است ناگهان رنگ مي بازد و دختر و پسر جواني همين که از هم خوششان آمد دست هم را گرفته و به دنبال زندگي خود مي روند يا همانند بسياري از همباليني هاي بدون ازدواج که در کشورهاي بسياري رواج يافته ممکن است پسر و دختري قبل از ازدواج مدت ها با هم در يک خانه زندگي مشترک داشته باشند ولي همسر رسمي نباشند.

اين وضعيت که در اثر کاهش نظارت بر رفتارها و هنجارهاي جامعه پديد مي آيد موجب بروز بسياري از آسيب هاي اجتماعي مي شود که خودکشي يکي از آنهاست دورکيم در نتيجه گيري خود از اين نوع خودکشي به مفهوم بي هنجاري اشاره مي کند و بر اين باور است که در دوران بحران هاي شديد اقتصادي و اجتماعي زماني که فشار تورم در جامعه شديد است احتمال اين نوع خودکشي بيشتر مي شود چون در چنين مواقعي هنجارهاي اجتماعي بيشتر تضعيف مي گردد (ستوده،1386: 224).

عکس مرتبط با اقتصاد

بطور کلي دورکيم نظريه آنومي يا بي هنجاري را براي تمام آسيب هاي اجتماعي موثر مي داند دورکيم اين پديده را بيشتر براي روحيه و نوع زندگي جديد و صنعتي مي داند وي در جوامع شهري و مدرن مباني محکم و ثابتي را براي هنجارها و ارزشها نمي يابد و معتقد است که نظام صنعتي و مدرن بسياري از هنجارها و ارزش هاي مستحکم و قابل اتکا زندگي سنتي را حذف و نابود کرده، در حالي که هيچ چيز جديدي را به عنوان جايگزين براي آن معرفي ننمود.

بي هنجاري، هنگامي به وجود مي آيد که معيارهاي روشني براي راهنمايي رفتار در حوزه معيني از زندگي اجتماعي وجود نداشته باشد و مردم در چنين وضعيتي احساس بي جهتي و نگراني کنند(همان منبع: 224). چنين وضعيتي فرد را در موقعيتي قرار مي دهد که زندگي و جهان را يکسره پوچ و بيهوده مي نگرد در چنين وضعي که هنجارهاي نظم بخش و کنترل کننده وجود ندارد فرد به آرزوها واميال بي حد و حصر مي انديشد و عدم امکان دسترسي به آنها وي را در موضع انزوا و انفعال قرار مي دهد و خودکشي يکي از اثرات اين تفکرات است. با اين حال در اين وضعيت از آنجايي که ارزش هاي قديمي از بين رفته و ارزش هاي جديدي هم جايگزين آنها نشده اند، لذا به نظر دورکيم در اين وضعيت احتمال خودکشي ناشي از بي هنجاري زياد است.

د) خودکشي جبري(تقديرگرايانه)

در خودکشي بي هنجاري فرد در اثر عدم وجود نظم و هنجارهاي نظام بخش تصويري نابسامان و بي هدف از جامعه مي يابد و در نهايت چون به اين باور ميرسد که در جهان موجود هر آنچه که هست باري به هر جهت و از سر بي نظمي و بدون محتوي مي باشد دست به خودکشي مي زند، در مقابل اين گونه خودکشي ها، خودکشي جبري يا تقديرگرايانه قرار دارد. اينگونه خودکشي ها بيشتر ناشي از اجبار و الزام هايي مي باشد که هنجارها و ارزش هاي يک گروه يا جامعه ی خاص بر اعضاي خود تحميل مي کند، به عبارتي ديگر هنجارها و ارزش ها در جوامعي که قدرت بالايي براي تنظيم رفتار افراد خود دارند معمولاً زماني که عملي بر خلاف اين ارزش ها و هنجارها روي مي دهد، به شدت تحت فشار و الزام قرار مي گيرند که البته بسته به نوع رفتاري که از خود سر مي زنند احساس فشار و الزام خواهند کرد، لذا ممکن است فشار به حدي زياد باشد که اقدام به خودکشي نمايند، که نمونه ی آن خودکشي زنان هندو در جامعه اي بود که بنابر عرف آن جامعه زنان مي بايست خود را با جسد مرده ی شوهرانشان به آتش مي کشيدند.

با بررسي هاي انجام شده مي توان دريافت که عموماً چهار گروه بيشتر از سايرين در معرض خودکشي قرار دارند.

1- آنان که در حد بسيار زيادي در جامعه منزوي شده اند. مانند بيماراني که سال ها در بستر بيماري بوده اند سالخوردگان ساکن آسايشگاه هاي سالمندان و…

2- آنان که در حد بسياري زيادي به گروه احساس تعلق مي کنند و نمي توان آنها را از گروه جدا نمود مانند نظامي ها، شبه نظامي ها و…

3- آنان که ناگهان از گروه اخراج مي شوند مانند بازنشستگان، اخراج شده ها، مطلقه ها و…

4- آنان که بدون اختيار خود به عضويت گروهي در آمده­اند زندانيان و …. (صديق سروستاني،1383: 168). بطور کلي عوامل خودکشي را مي توان در سه حوزه کلي دسته بندي نمود:

- اختلالات رواني و پزشکي

- مسائل اجتماعي

- مسائل ارگانيکي و جسماني

اختلالات رواني در حوزه ويژگي هاي فردي است، اعتياد، الکليسم، اسکيزوفرني و … موجب بروز حالتي در فرد مي گردد که وي را به سوي خودکشي هدايت مي نمايد. در حالي که مسائل اجتماعي بيشتر به مسائلي چون مشکلات خانوادگي، بيکاري، جرم، محروميت، فقر، جدائي و … مي پردازد. در اين حوزه هم نمي توان بصورت کامل منفک و مجرد از مسائل فردي به بحث نشست به هر روي هم ويژگي هاي فردي مي تواند منجر به بروز مسائل اجتماعي گردد و هم مسائل اجتماعي مي تواند ويژگي هاي فردي را توليد يا تشديد نمايد.

اعتياد، الکليسم و بسياري از بيماري هاي رواني مي تواند محصول مسائل اجتماعي باشد و از سوي ديگر فردي که قابليت هاي زندگي اجتماعي را ندارد و همچنين درونگرا و گوشه گير است از اعتماد به نفس کافي برخوردار نمي باشد حساس و بدبين است، ساده و خوش باور است و … در حل مسائل روزمره زندگي اجتماعي خويش دچار مشکلاتي مي شود که منجر به خودکشي مي گردد اما گزينه سوم که شامل مسائل ارگانيکي و جسمي است ارتباطي مستقيم با بحث مورد نظر ما دارد که شامل مشکلات و مسائل جسمي مانند بيماري ها و معلوليت ها مي باشد. بديهي است جانبازان که به نوعي معلوليت دچار مي باشند در هماهنگ شدن با گروهي که به آن تعلق دارند دچار مشکلاتي خواهند شد که حل آنها يا عدم توان حل آن نتايج مختلفي خواهد داشت، هر چند که نمي توان انتظار داشت اين مشکلات و مسائل مختلف ممکن است منجر به خودکشي شود اما احتمالاً پيامدهايي به همراه داشته باشد که به مراتب تأثيرات سوء آن از خودکشي نيز بدتر باشد.

3) عوامل اجتماعي مؤثر بر خودکشي

در تبيين جامعه شناختي خودکشي شناسايي عوامل اجتماعي که موجب رخ دادن پديده خودکشي مي گردد مهم مي باشد عاملي چون رفاه اقتصادي، فقر، طلاق، اعتياد، زندگي سنتي و مدرن و …. تمام عوامل فوق مي توانند دلايلي براي خودکشي باشند.

رفاه اقتصادي و افزايش درآمد افراد موجب فردگرا شدن مي­گردد و افراد را از تعلقات جمع گرايانه جدا و به حوزه اي کاملاً فردي وارد مي نمايد در چنين حالتي پيوندهاي اجتماعي افراد بسيار ضعيف و محدود به گروه و طبقات خاصي آن هم در امور خاصي مي گردد اصولاً همبستگي هاي مکانيکي و روابط عاطفي قوي کمتر است و بيشتر پيوندها مبتني بر نيازهاي شغلي و طبقاتي است حتي در اين خانواده ها و افراد ازدواج مساله اي براي دست يافتن به موقعيت اقتصادي و اجتماعي بهتر تلقي مي گردد يا براي رسيدن به جهاني نو اين دسته از افراد چون به سمت فردگرايي پيش مي روند در حل مسائل خود نيز سعي در تکروي و تنها بودن دارند و در نهايت نيز با مشکلات فراواني روبرو مي شوند و از همين رو نرخ خودکشي در کشورهاي فنلاند، دانمارک، بلژيک، ايلات متحده، انگلستان و استراليا بالاتر است(ستوده،1386: 220).

اما از ديگر متغيرهاي اجتماعي که در بررسي آماري افزايش خودکشي را نشان مي دهد زندگي صنعتي و گسترش شهرنشيني است. شهر نشيني از علائم و عوارض مدرنيته است هر چند مدرنيته داراي جنبه هاي مختلف و پيچيده اي است که ويژگي­هاي خاص خود را براي آن به همراه دارد اما شهرنشيني را به عنوان سمبل آن مي توان مورد توجه و دقت قرار داد چرا که گسترش شهر نشيني در اثر صنعتي شدن جوامع و گسترش صنعت است در نهايت زندگي شهري که ويژگي هاي منحصر به فردي داشت موجب بالارفتن توقعات، کار زياد، فاصله گرفتن آدم ها از هم، کاهش همبستگي مکانيکي و افزايش وابستگي ارگانيکي و در نهايت جدا شدن آدم ها ازيکديگر و افزايش حس تنهايي در آنان مي شود البته با گسترش فرهنگ زندگي شهري و رشد مصرف گرايي به روستاها، شکل زندگي روستايي به معني سابق اهميت خود را از دست داد به همين دليل امروزه در بسياري از کشورها چون ايالات متحده ما شاهد رشد خودکشي در روستاها هم هستيم.

مذهب از ديگر عوامل اجتماعي موثر بر خودکشي است براساس بررسي هاي دور کيم نرخ خودکشي در گروه هاي مذهبي با ميزان همبستگي اجتماعي طرفداران مذاهب مختلف ارتباط دارد. البته برخي از اديان و مذاهب مانند اسلام بطور کلي خودکشي را رد کرده و آن را عملي مذموم مي شمارند به گونه اي که فردي که خودکشي نمايد مرتکب عمل خلاف شرع شده و مستوجب عقوبت مي باشد در حالي که مکاتبي چون کنفوسيوس، بودا و هندوئيسم مخالفت چنداني با خودکشي ندارند.

يکي از عوامل اجتماعي ديگري که به شدت در افزايش و کاهش خودکشي نقش اساسي دارد دين مي باشد. دين قادر است که در جوامع مختلف با ايجاد هنجار و ارزش هاي اجتماعي خاص رفتار و عمل کنشگران اجتماعي را به سمت و سويي خاص سوق دهد، اين در حالي است که به همان اندازه نيز در ايجاد همبستگي و روحيه ی تعاون در افراد جامعه تأثيرگذار است. يکي از فاکتورهاي اساسي که نشان دهنده ی ميزان همبستگي بالا در يک جامعه ی خاص مي باشد ميزان سرمايه ی اجتماعي مي باشد، که يکي از ابعاد سرمايه ی اجتماعي ميزان مشارکت افراد و گروه ها در فعاليت هاي اجتماعي است که اين خود منجر به ايجاد فعاليت هاي دسته جمعي بدون از بين رفتن فرديت افراد مي شود که در نتيجه اين مشارکت خود مي تواند عاملي اساسي در بازدارندگي افراد از ارتکاب خودکشي باشد، ذکر اين مطالب به اين خاطر بود که دين يکي از عوامل به شدت قدرتمند در جامعه مي باشد که مي تواند نقش زيادي را در ايجاد سرمايه ی اجتماعي در جامعه بازي کند.

بطور کلي هر نوع تقويت پيوندهاي اجتماعي موجب کاهش نرخ خودکشي و هر نوع عملي که موجب کم رنگ يا بريده شدن پيوندهاي اجتماعي گردد موجب افزايش ميزان خودکشي مي گردد، به همين دليل طلاق در برابر ازدواج، مرگ و مير در برابر زاد و ولد، بيکاري در برابر اشتغال، اخراج در برابر پذيرش و …. موجب افزايش و کاهش نرخ خودکشي مي­گردند هر چند در مطالعه و بررسي آسيب هاي اجتماعي چه در توليد و چه درپيشگيري و درمان پيوندهاي اجتماعي از مهمترين عناصر مورد توجه هستند در خودکشي اين پيوندها از اهميت قابل ملاحظه و چشمگيري برخوردارند به گونه اي که در تمام انواع خودکشي هايي که دورکيم شناسائي کرده اثر ميزان پيوندهاي اجتماعي بر خودکشي يا عدم خودکشي قابل ملاحظه مي باشد.

نظر دهید »
هدايت گري پيامبران
ارسال شده در 2 خرداد 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

بشر در راه طي شده خويش كه به نجات از بند بيدادگران مي انديشيده و كرامت انساني اش را جست و جو مي كرده خواه يا ناخواه با پيامبران و مرام الهي آنان تماس و ارتباط پيدا مي نموده و از رهگذر همين ديدارها و بهره وري هاي فكري و عقيدي بستر هدايت در رهايي را فراهم مي ساخت. نبوت بي گمان كانون حقيقت و عزت انساني و اجتماعي به شمار مي آيد. از اين رو ميزاني خواهد بود براي رستگاري يا زيانكاري بشر در نجات بخشي ها يعني در دايره زندگي و اقدام و حماسه، كاميابي از آن نهضت هايي است كه در شعاع تعاليم انبياء جوشيده اند و يا بدان سمت بازگشته اند. قرآن، آن گاه مردمان را مخاطب خود و پيامبر مي سازد و آنان را به توحيد و يكتا گرايي در پرستش فرا مي خواند در واقع مي خواهد صراط انسانيت را روشنايي بخشد و معيارها و ارزش ها و باورهاي زندگي ساز و نجات را در دسترس او نهد. برجسته ترين آن همه تقوا يا خويشتن داري است كه خودخواهي بشر را در همه ميدان ها به مهار مي كشد و به خيرخواهي آدمي امكان مي دهد كه روشنايي را در همه حال و همه جاي پيدا كند.

«يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون»

«اي مردم پروردگارتان را كه شما و كساني را كه پيش از شما بوده اند آفريده است، پرستش كنيد باشد كه به تقوي گراييد.»

نجات بخشي نهايي

آنچه در اين جا مورد نظر و بحث ما مي باشد، همانا نجات بخشي نهايي بشر است. مي خواهيم اين حقيقت را مطرح كنيم كه نه تنها در شيعه و اسلام كه درجهان بشري نيز مساله مهدي و نجات و سعادت و رستگاري بشر از ديرباز عنوان شده و يكي از برجسته ترين اصول اعتقادي و فكري اقدام و ملل بوده است. به طوري كه در مذهب و ادبيات هر ملت حتي كهن ترين اجتماع و اعتقاد چشم انداز روشن و اميد بخشي از آينده زندگي بشريت تصوير شده است. افسانه ها و اساطير مردمان، خبر مي دهند كه مردمي بزرگ خواهد آمد و پيامي خواهد آورد و راه بشر را كه پيوسته بن بست هاي فكري و سياسي رو به رو گشته به سوي ساحل فلاح و آزادي و عدالت راستين خواهد گشود. هر قوم و امتي، نجات بخش جهان را به نامي خوانده است، اما آن گاه كه به آرزو و آرمان آن قوم و امت نگاهي مي فكنيم و از شخصيت وي سراغ مي گيريم، مي بينيم كه ويژگي هاي صورت و سيرت آن واپسين فرياد حق طلبي و عدل خواهي همان است كه ديگري مي گويد و مي طلبد.

نجات بخش يا نجات بخشاني كه نوگري هستي را انجام مي دهند، در اوستا با واژه اي مشخص مي شوند كه اصلا «آن كه پيش خواهد برد»، «آن كه پيشرفت خواهد داد» معني مي دهد تفسيرهاي اوستا كاربردهاي مفرد اين واژه اوستايي را «سودمند» و كاربردهاي جمع آن را «سودمندان توجمه و به «فرشگرد كردار» تفسير كرده اند. ترجمه هاي فارسي ميانه تفسيرهاي اوستا را «فروردين يشت» نيز تاييد مي كند. از اين جهت [مهدي و نجات بخش نهايي جهان] سوشيانس ناميده خواهد شد. گزينه اي از آثار مكتوب زردشتي را درباره نجات بخش بزرگ در پي مي آوريم: «رو به امشا سپندان و سوشيانس آوريم كه داناترين، راست گفتارترين، ياري كننده ترين، به جنبش درآورده ترين و بزرگترين هستند»، «مي خواهيم كه سوشيانس ها شويم، مي خواهيم كه پيروز شويم چسان دروغ را از خود دور مي كنيم؟ مانند سوشيانس ها دروغ را از خود دور خواهيم كرد.»، «پس باشد كه از آنان باشيم كه جهان را نوارني كنيم اي مزدا، و شما اي اهوراهاي ديگر كه حمايت و راستي را بياوريم، وقتي انديشه ها آنجا يكي شوند.»، «سوشيانس ها، نجات بخشان آينده هستند و همان وظيفه اي را كه بر عهده دارند كه ردشت براي به انجام رسانيده آن برانگيخته شد و او خود نيز يكي از همين سوشيانس هاست.»

زرتشتيان، كيومرث، پادشاه پيشدادي را نخستين آفريده خدا مي دانند و سوشيانس سوم را كه آخرين پسر زردشتاست [از نژاد زردشت] آخرين آفريده خداوند مي پندارند و از پيدايش كيومرث تا آخرالزمان را دوازده هزار سال دانسته اند، كه در آغاز هر يك از هزاره هاي يازدهمين دو تن از پسران زردشت ظهور خواهند كرد و در آخر دوازدهمين هزاره پسر سومي زردشت يعني سوشيانس پديده گشته، جهان را نو خواهند نمود. دركتاب يسنا، فصل26، فقره 10 آمده است:

«به فروهر پاكان از نخستين بشر كيومرث تا سوشيانس درود مي فرستيم.

و در كتاب گات ها كه بخشي از اوستاي زرتشت مي باشد آمده است:

«و هنگامي  كه سزاي اين گناهكاران فرا رسد، پس آن گاه اي مزدا! كشور تو را، بهمن‌‌‌[= نماينده قدرت و منش نيك و راستي و پارسايي مزدا يا خداوند كه همانا موعود جهاني است] در پايان بر پا كند، از براي كساني كه دروغ را به دست هاي راستي سپردند و خواستاريم از آناني باشيم كه زندگي تازه كنند. آري موعود كه جهان در انتظار اوست. آن گاه كه از كاميابي جهان دروغ را شكست از پي رسد.»

نظر دهید »
ايران و استقلال طلبي
ارسال شده در 2 خرداد 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

ايران در آستانه ميلاد مهدي ( 255 هجري )، پنجره ها را به سوي استقلال سياسي گشوده بود. دشوارترين دوران پس از فتح ايران ( 41 – 132 هجري ) ، مقارن خلافت و استبداد ديني امويان بود، که غير عرب، به ويژه ايرانيان که اسلام پيامبر و علي را، عاشقانه پذيرفته و از آن جانبداري مي کردند را دشمن خود تلقي مي نمودند.

دو قرن از فرو پاشي سياست و حکومت ساسانيلن و موبدان زراند و تزويد گر زرتشتي مي گذشت. در اين زمان ، نبوغ ايراني در پرتو عدالت خواهي سياسي اسلام و معنويت متعالي تعليم پيامبر و حقيقت طلبي علي و آل علي چنان شگفت که هنوز پرسش انگيز است به راستي چه شد که ايرانيان اين گونه در عرصه هاي گوناگون علمي و علمي ، سرآمد ديگر ملت ها شدند و معمار فرهنگ و تمدن نوين گشتند؟ مي توان اظهار داشت که ايران به لحاظ سياسي و نيز فرهنگي ، موقيعت و اعتبار ويژه اي در آن روزگار، در جهان اسلام ، به دست آورده بود وکمترجامعه وقوم وملتي را مي شناسيم که اين اندازه پيش رفته باشد وبه تعبيراستاد مطهري :  « دوقرن خروش ونشاط وجنبش ونغمه وسخن )) فراهم آورده باشد.

استقلال سياسي ايرانيان درسده سوم هجري ، بي گمان ازپشتوانه هاي فرهنگي وفکري وعقيدتي درپرتوآزادي واسلام وشورونشاط وخلاقيت ايراني ، بهره جسته بود ونمايندگان روح ايراني ومسلماني ، حتي در فتح اسپانيا و گشودن دروازه هاي غرب و نقش کليدي داشتن تجديد حيات غريبان ، حضور زنده و زاينده اي به هم رسانده بودند.

عراق و حجاز:

نبايستي از اين نکته غفلت ورزيد که رويکرد خلاقت عباسيان پس از مامون عباس به ترکان و راندن ايرانيان ، و نيز تعصب و هراس و کينه توزي با خاندان پيامبر و محاصره اهل بيت و بيمناک بودن از فرو پاشي خلافت با تولد مردي از نسل پيامبر روي هم رفته، انزوا و ضعف و تزلزل ارکان حکومت نامشروع شان را به نمايش مي گذارد. قيام هاي چندي در عراق صورت گرفت، برخي از سوي علويان و بعضي به تحريک وفريب طالبان قدرت که بدان خواهيم رسيد. در جمع بندي مي بايست گفت که اين خيزش و آشوب ها ، خبر از فساد سياسي و اقتصاد حاکم مي داد، که ميان در باور جامعه ، شکاف رژفي افکنده بود. و اين، طبيعت سلطه هاي جابرانه و بيگانه با ارده و خواست همگاني است، که منفعت جويي و فزوني طلبي در قدرت و ثروت، آنان را به سراشيبي سقوط فرو مي افکند.

عکس مرتبط با اقتصاد

سياست آن روز عباسيان ، حمايت جهان اسلام ، به ويژه ايرانيان در خراسان ، مازندران و آذربايجان را ،به عنوان پشتوانه و اعتبار خلاقت، در پي نداشت ، از اين رو ، چاره انديشي خلفا ، هانا گرايش به عضو ترک بود، که آن هم ديري نپاييد که بيش و کم تلخ کامي اي براي مردم و حکومت به بار آورد . از خلاقت معتصم عباسي ( 218 – 227 ) به بعد، دارالخلافه از بغداد به شهر سامرا انتقال يافت. قيام هايي که در عراق و همچنين در حجاز و ايران و مصره نگراني خلفاي عباسي را پديد آورد، ميان سال هاي 250 – 279 هجري به وقوع پيوست. يعني پس از قتل متوکل عباسي ( 247 ه . ق ) البته در دوره معتصم عباسي ( 218 – 227  ه .ش ) قيام محمد بن قاسم در طالقان صورت گرفت و پيش از آن محمد بن صالح ، در سويقه، نزديک مدينه، برمتوکل خروج نموده بود.

سوريه

مهم تر از همه شورش احمد بن عيسي شيخ بود که پدرش ولايت فلسطين و اردن را داشت و چون مرد، احمد برد مشق تسلط يافت ( 255 هجري) و ماليات به بغداد نداد و مي خواست با بهره گرفتن از آشفتگي هايي که در پايتخت خلافت بود بر همه شام مسلط شود و به مصر دست اندازي کند.

آندلس ( اسپانيا)

آندلس در سال 92 هجري / 711 ميلادي به دست مسلمين فتح شد در سال 240 هجري ميان مسلمانان و مسيحيان جنک سختي در گرفت. در حکومت ابو عبدالله محمد …. به گفته بعضي از مورخان از دو طرف بيست هزار نفر کشته شدند و اين درگيري ها تا سال هاي 241 و245 و 251 هجري ، ادامه يافت.

اوضاع سياست جهان اسلام، در آستانه ميلاد مهدي (عج) آن گونه که از تاريخ پيداست ، نشان مي دهد که خلافت ، اعتبار و فداست پيشبين خود را به دليل خودکامگي و زير پاي نهادن آرمان ها و اسلام ستيزي و ناديد. انگاشتن مردم و ملت هايي که در قلمرو فتوحات مسلمانان، مي زيستند، از دست داده بوده و ديگر توان رويا رويي با انديشه ها و اراده هاي حق طلبانه را نداشت . از اين رو توسل به زور خشونت و فريب و تفرقه افکني در صفوف مومنان و مبا رزان و گستردن سايه شوم حکومت پليسي و وحشت آفريني و گسستن پيوند معنوي امام و امت، شيوه نوين سياسي عباسيان شمرده مي شد.

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 14
  • 15
  • 16
  • ...
  • 17
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 21
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 218
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

تجربه هایی برای فردای بهتر

 فروش محصولات فریلنسینگ
 علل استفراغ گربه
 حفظ عشق زناشویی
 آموزش Gemini پیشرفته
 سردی احساسات در روابط طولانی
 استفاده حرفه‌ای از Copilot
 راهکارهای جذب دختر
 آموزش قیف فروش
 تشخیص بیماری کلیه سگ
 بهبود دوره‌های آموزشی آنلاین
 تغذیه طوطی با پلت
 فروش منابع روانشناسی
 معرفی سگ شارپی
 درآمد از همکاری در فروش
 بازاریابی نامحسوس
 عشق در سنین مختلف
 سگ مالینویز وفادار
 آموزش ChatGPT هوش مصنوعی
 طوطی ماکائو پرنده درخشان
 عشق یکطرفه و سلامت روان
 درآمدزایی از یوتوب
 تعادل در رابطه عاشقانه
 فروش راهنمای سفر آنلاین
 روانشناسی اعتماد در عشق
 نوشتن کتاب درآمدزا
 

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کاملکلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

آخرین مطالب

  • پایان نامه بررسی میزان ارتباط بین معیارهای توانمندساز و معیارهای نتایج مدلEFQM
  • پایان نامه ارتباط کیفیت دلبستگی با رفتارهای خرابکارانه بر مبنای نظریۀ بیگانگی روانی ملوین سیمن …
  • جزاي نقدي ثابت و نسبي
  • قصد متضاد( متناقض)[1]:
  • – نیازها از دیدگاه روان شنا سان
  • پایان نامه نقش آموزش کارکنان در کیفیت خدمات با توجه به نقش تعهد سازمانی
  • پایان نامه جایگاه عدالت ترمیمی در قانون آیین دادرسی کیفری
  • " دانلود پایان نامه و مقاله – مبحث دوم) ماهیت دعاوی زیست محیطی علیه دولت ها – 9 "
  • پایان نامه اندازه گیری حداقل معاش در جامعه شهری استان سیستان و بلوچستان با استفاده از سیستم مخارج خطی
  • تخفيف در قانون مجازات عمومي 1352

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان